خرید بک لینک
درحوالی این نقطه تمرگیده ام احتمالا...بعد از عبور از این مختصات...شکل دیگری خواهد داشت زندگی ام......یک سری از اطرافیانم را محک میزنم به شکلهای مختلف !تا بدانم که آیا قرار است آنسوی رهایی نیز اطرافماطرافشانباشم یانه....؟..اگر کسی آنقدر " داته درشت" نباشد که بر صورت الک بماندهمان به که بریزدبیفتدنماند..ادامه نوشت :کامنت ها را بعدا جواب میدهم.ببخشید همگیو مرسی !⚘

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 15:33

فقط قرار است از اتفاقات این روزهای اخیربنویسم ....فقط همین !بطور خلاصه و فقط برای آنکه برای خودم ثبت شود ...بازهم فقط همین !:_ تنگی تنفسی عصبی یقۀ دم وبازدم م را گرفت یک صبح !و بال بال میزدم برای خفه نشدن ...یک تجربۀ ترسناک جدید !!!..._ برادرم یک شب را درفاصلۀ دومتری از من صبح کرد درحالیکه فقط تماشایم میکرد ومن احساس میکردم دارد از درون تکه تکه تکه میشود هردو دقیقا تا طلوع آفتاب و بعدش روبروی هم نشسته بودیم و او فقط میخواست من نمیرم !همین !..._ یک روز کار به جایی کشید که با پیک ! برایم قرص ضد اضطراب فرستادو مرتب زنگ میکرد که تا رسید دستت ، بلافاصله یکی بخور..یکی ونه بیشتر !...._ هنوز از فاطمه خبرندارم ومیخواهم فعلا همینطور بماند ...بااینکه بسیار دلتنگش هستم...بسیــــــــــار!..._ لابلای اینهمه فشار که مرا تا مرزهای انهدام وانفجار میبرد خیلی پررو پررو باشگاه رفتنم قطع نمیشود !نه کیفیت تمرین کردن هایم مثل سابق است نه نتیجه اش بالطبع !اما پررو ترم از این حرفها ....._ با کسی که مخاطب نوشته های عاشقانۀ دفترهای من بود ! صحبت کردم بعد از سالها ...او تغییری نکرده بود ..همانقدر دور بود و دور و دیر ...من اما خیلی عوض شده بودم ...واین تغییر خوشحالم میکرد درمن هیچ حسی نه از جنس مهر نه نفرت نه هیچیحتی به اندازه سرسوزنی وجود نداشت فقط انگار می شناختم ش....ازکجا؟یک خواب محو دور ؟یا یک سفر کوتاه بین ایستگاههای قطار یا اتوبوس شهری یامثلا توی صف نانوایی ...؟نمیدانم....تازه شبیه اوشده بودم انگار ..خالی از احساس!..سعی کردم این حس خالی را ..مخصوصا خالی از نفرتش راانتقال داده باشم ..میخواستم حالا که در حال پرش از یک مرحله از زندگی به مرحلۀ دیگر هستم پروندۀ هر اتفاق بسته شده حتی .....محکم تر بسته ش

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 15:33

امشب از خدا هم تنهاترم بی شک ... از آن تنهایی های ناخوب !

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 5:34

اینها رو نمینویسم خونده بشهبرای خودم ثبت میکنمفقط همین .خسته شدم از بس همه از نقشه های خوب خدا برام گفتنلازم نیست خدای من رو بهم معرفی کنندلازم نیست کارهاش رو برام توجیه کنن !!!امروز درواقع امشبارتباطم رو با برادرم با فاطمهوبا شوشاناتنها سه نفر این روزهامقطع کردماین تنهایی از نوع دوم رو لازم دارم ..چندخط پایین رو مینویسم تا امروز غروب رو یادم نرهامروز غروباگر اون حرکت ِ قانونی مدنظرم رو انجام داده بودم قبلشقطعا مرگ رو به این زندگی انتخاب کرده بودم ..من چند روز قبل از رهایی نوشتماما هیچ کسحتی خدارهایی من رو نمیخواستدقیقا هیچ کسهمه همون مریم توی قفس رو میخواستنکه مثل یه میمون براشون لبخند بزنهبدون اینکه اهمیت بدن چرا دوران پرریزی این پرندک ِ غمگین تموم نمیشه ....دلم میخواد برم یه جای دوریه جای غریبهیه سیاره دیگه ترجیحا...و وقتی همش نشدنیهمرگ تنها گزینۀ روی میزه ..از خدا دلگیرم ...دلگیر..عمرخنده هام برای رهایی کوتاه بود ..

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 5:34

دقیقا دیروز و امروز که جنون و خفگی های عصبی یقه ام راچهارچنگولی گرفته بودیکدوست خیمه زده بود درهمین حوالی...به هوای همان دوسه تا نوشته پُر پَریشان ِ قبلی ...!..به رسم همه رفاقت های همیشه اش در عمر کوتاه این آشنایی ...از آن آشنایی های ناب خالی از کوفتی جات !!!...خب نباید فرقی باشد بین کسی که به وقت نابودی اتباشد و بودت را...بودنت را...بخواهد...؟..نه برای خودش ها...نه!برای خودت.......عیار آدمها و دوستی ها و ادعاهایشانرا در روزهای سخت بسنجید.....از همان مرسی های همیشه....⚘برای بودن های تمام قد و به وقت و همیشه...⚘..

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 5:34

نمیخواهم شبیه این آدمهای مثلا مذهبی حرف زده باشم ...نهاما ، الان در ساعت حوالی دو بامداد طور دیگری نمیتوانم حسم را بیان کنم ...پس لاجرم به مثابۀ همانها میگویم که : " حتما حکمت خدا این بوده " ......اوهوم ..من قلبا باور دارم که.. حتما خیریّتی در این رهایی ِ به شدت دیرهنگام من از مسیری کهنه وقدیمی در زندگی ..وجود دارد ...من به تصمیم خدا ایمان دارم ..اعتراض ..نه !بعد از سالها آنگونه زندگی کردنم ...بعد از آنهمه رنج و سکوت ...حالا الان ...وقتی که دیگر مادر نیست ..وقتی که از فردای بابا خبر ندارم ...وقتی که درنتیجۀ همان رنجها ، به طرز خسته کننده ای صبور شده ام !اوهوم...حالا بعد از اینهمــــــــــــــــــــــه سال ..درگوشم میگوید با همان بالهایی که به صلاحدید خودم ! سالها قبل چیدم ...پرواز کن !پرواز کن و آنقدر باورم داشته باش که بپری و نترسی ...حتی اگر سقوط کنی...من قبل از متلاشی شدن مغزت ...قبل از پکیدن اعضا وجوارح ت..قبل از آنکه زمین ببوسدت به مرگ...به زندگی خواهمت بوسید .....من به وعدۀ بوسۀ خدا مؤمنم .( بازهم تم ش مذهبی شد که ! )

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 12:19

مثل خارجکی ها که دوکلمۀ alone و lonely برایشان دوحس کاملا متفاوت را تداعی میکند ...ما هم باید دو معنا وبرداشت کاملا متفاوت برای " تنهایی " و " تنهایی " ..!داشته باشیم ...یکی شان میتواند شاید احتمالا کمی غمگین باشد ..ولی آن یکی پُر باشد از خودمان ! فقط خودمان ... و کلی حال خوب از این بودن ِ با خود ِ خودمان ..

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 12:19

دیشب را خوب نخوابیدم ...کابوسی یقه ام را چسبیده بود و هرچه اندوه و وحشت درچنته داشت ریخته بود در ساعتهای برادری ِ مرگــــــــــــ ..از صبح هم پریشان بودم و هیچ شباهتی به دخترکی که دلش به خدایش قرص بود نداشتم ..پس ..ازهمه دور شدم ...به کسی پیام ندادم ...ترجیح دادم حال خرابم فقط سهم خودم باشد وبس ......فاطمه حوالی غروب بعد از چهارتماس بالاخره مچم را گرفت ..لامصب عجیب قلق آرام کردنم را بلد است ...حتی با دعوا !...دارم فکرمیکنم حتما خدا عصبانی شده باشد از رفتارم ....از رفتاری که بوی اعتماد نداشت ...شاید ناامید شده ...شاید خسته ...!..فردا صبح باید به دیدار مادر بروم ...فعلا این تنها کاری است که میتوانم برای خودم برای خدایم !وبرای مادری کرده باشم که میدانم چشم به راهم است ...

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 12:19

صفحه بندی